X
تبلیغات
Lilypie Fifth Birthday tickers Lilypie First Birthday tickers میم مثل مادر
اردیبهشت سلام
اردیبهشت هم از راه رسید  و چیزی به پنج سالگی ضحا و یک سالگی پسرکم نمانده ...

اما این روزها ساز دلم ناکوک است و همه اش بر می گردد به حس مادریم و این روزهای سردرگمی که با تو دارم دخترکم ...شاید گفتنش هم سخت است اگر بگویم تغیییراتی که در این چند وقت اخیر داشته ای برایم گنگ و پیچیده است و ناشناس ...و اگر بگویم گاهی مستاصل هم شده ام بی راه نگفته ام...

هنوز علت واقعیش برایم کشف نشده ولی جابجایی خانه و خانه نشین شدنت بعد از آمدن پرستار* و نگهداریتان در خانه از جمله دلایلیست که به ذهنم خطور می کند ...ولی بدان عزیزکم دلیلش هر چه باشد به دنبال حذف آن از زندگیت تا سر کوه قاف میروم تا آرامش به دنیایت برگردد 

 پسرک نازنینم که این روزها دو قدمی بدون اتکا به اشیاء بر می دارد هنوز دندان ندارد و در خلال گریه هایش کلمه ماما را به زبان آورد ،حدود نه کیلو و نیم وزن دارد و بای بای می کند و با گذاشتن دستش کنار گوش الو می کند و برای شکر خدا دستهایش را به آسمان میبرد و با دالی بازی شیرینی لحظه های ما را رقم می زند.



*پینوشت : قریب به دو هفته است برای بچه ها پرستار گرفتیم تا در غیابم در محیط خانه ساعاتشان را سپری کنند فعلا در مورد نتیجه اش قضاوتی نمی توانم داشته باشم ولی اگر تجربه ای دارید با کمال میل می پذیرم







[ دوشنبه یکم اردیبهشت 1393 ] [ 22:25 ] [ آسمان ] [ ]
پایان سال ما.........

این روزهای آخر اسفند که هر کسی مشغول خرید و خانه تکانی و رتق و فتق امور شب عید است ما هم روزهای شلوغی داریم

داریم اثاث کشی می کنیم به خانه ی جدید . خانه ی این روزهای من پر از جعبه های بسته بندی شده است که دو تا وروجک میانش لول می خورند و از سر و کولش بالا می روند یکیشان با پرش و هیاهو ذوق می کند از این همه به هم ریختگی.... آن یکی هم چهار دست و پا به این طرف و آن طرف می رود و تا غافل شوی جعبه ای را گرفته و آویزانش می شود .

دخترکم امسال برای نمایش نمادینی که مهد کودکش به مناسبت سال جدید ترتیب داده است نقش سیر هفت سین را اجرا می کند و با چنان ناز و کرشمه ای می گوید من سیرمو لذیذم که بیا و ببین ...


به خواست خدا از هفته ی آینده در خانه ی جدید ساکنیم و سال جدید را در آنجا آغاز می کنیم .

خداوند مبارک کند این سال و همه روزهایش را برای همه 

[ سه شنبه بیستم اسفند 1392 ] [ 19:27 ] [ آسمان ] [ ]
دارایی من

عزیزکم! وقتی حال گرفته ام را می بینی و برایم آب می آوری و با دستهای کوچکت خستگی را از شانه هایم می گیری و با بوسه های مدام و قربان صدقه های پیاپیت آرامم می کنی                                  ایمان می آورم به روح بزرگت ای همه ی دارایی من

[ شنبه دهم اسفند 1392 ] [ 11:18 ] [ آسمان ] [ ]
استدلالهای دخترکم


طبق معمول این روزها می پرسی مامان خدا چه شکلیه ؟ و از اونجایی که داشتن موهای بلند برات یه رویا شده و نشونه ای برای زیبایی میپرسی مامان خدا موهاش بلنده؟ از مهربونی خدا برات می گم میپرسی مامان وقتی خدا اینقدر ما رو دوست داره میاد بغلمون کنه ؟ 



از اونجایی که از مسئله پیری و مرگ بارها پرسیدی و من هم ناگزیر توضیحات ساده و در حد فهمی بهت دادم و از تصور پیری من و پدرت ناراحت میشی ... چند روز پیش در حالی که داری کمکم میکنی میگی : مامان میدونی چرا کمکت می کنم چون دلم نمی خواد پیر بشی ...و در ادامه همین خیالات و تصورات چند شب پیش میگی مامان میدونی من چرا نمی خوام شما پیر بشی ؟ میگم چرا ؟ چون من هنوز بزرگ نشدم که شوهر!!! داشته باشم شما نباشید من تنها میمونم ...یعنی من موندم با این همه آینده نگری تو چکار کنم!



با توجه به همه علاقه ای که به دوستای مهد کودکت داری این روزها فهمیدم که  دوستی هات نمی تونی تو رو از داشتن حق و حقوقت محروم کنه نمونشم اینه که توی حمومی و داری خطاب به عروسکت که ظاهرا ملیکا همکلاسیت خطابش میکردی با صدای بلند میگی : ملیکا خانوم تو نباید بدون اجازه من ته دیگی که مامانم برای من گذاشته بود رو می خوردی ! اون حق من بود!


*پسرک نیز این روزها بلند شدن به اتکای مبل و میز و پای مامان را تجربه می کند و سرسری کردن و دس دسی کردن را هم به تازگی بلد شده ...



پینوشت : عزیزای دلم امروز چهارسال و نه ماهه و نه ماهه شدن

[ سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392 ] [ 9:23 ] [ آسمان ] [ ]
معجزه کوچولوی من



اگه به من مادر بگن معجزه چیه و یه نمونه نام ببر فوری پسرک خونمون به یادم میفته ! در حالیکه تا ده روز پیش غلت هم نمی زد حالا با چهار دست و پا کل خونه رو گس می کنه که هیچ دیشب با تمرین از یه پله هم بالا رفت با این سرعتی که در پیش گرفتی مادر، فکر کنم تا یه هفته دیگه بیام بنویسم پسرم داره گل کوچیک بازی می کنه !

[ جمعه یازدهم بهمن 1392 ] [ 7:21 ] [ آسمان ] [ ]
روزهای بی تکرار ما
به لطف خدا ایام امتحانات هم به پایان رسید و فقط خدا می داند گذر از این ترم چقدر تجربه برایم به همراه داشت و اگر همیاری عزیزانم نبود این شرایط سخت غیر قابل تحمل می شد ...آری همه ی آن روزهایی که از شهرم دل می کندم و سوار بر اسب آهنی مسافتها را گس می کردم گذشت و همه ی آن آخر هفته هایی که دیر وقت کنار کودکانم می آمدم سپری شد و جز خاطره و تجربه هایش چیزی باقی نماند.

همیشه دنیا همین بوده و اگر وعده ی خدا که ان مع العسر یسرا نبود گذران روزهای سخت چطور ممکن بود ؟!

آغازش با پنج ماهگی محمدم بود و حالا پسرک 8 ماهه شده و رشد و تغییراتش چشمگیر ...حالا بعد گذشت این سه ماه می نشیند و چند روزی هم هست چهار دست و پا چند قدم به جلوتر می رود .

اگر تا چند هفته پیش برای آمدن به کنارم و در آغوشم واکنش خاصی نمی دیدم حالا با دستهای کوچکش همه ی حائلها را کنار می زند تا مرا بگیرد و به آغوشم بیاید در مقابل افرادی که غریبه هستند یا کمتر ملاقاتشان می کند به اصطلاح غریبی می کند اما همچنان از دندان خبری نیست که نیست...


ضحای نازنینم همچنان روزها را مهد میرود و هر روز یه ماجرای تازه از دوستیها و رابطه اش با بچه ها تعریف می کند و مثل همیشه اگر رابطه عاطفی برقرار کند مدام صحبتش را به میان می اورد و اگر قهر کودکانه ای صورت بگیرد اظهار ناراحتی می کند.

عروس شدن و اینکه مدل موهایش عروس گونه باشد و اینکه در آینده موهایش را هایلایت قرمز!! کند از دغدغه های این روزهایش است و دائم در خانه دامن می پوشد و اظهار می کند باید مثل من لباس بپوشد.

نقاشی را دوست دارد و اگر کاغذ و قلمی روی زمین و گوشه کناری پیدا کند حتما یک نقاشی آن وسطها ثبت می شود و من که همچنان معتقد به کشیدن نقاشی های فی البداهه اش هستم هیچگونه تلاشی برای دادن الگو برای نقاشیش ندارم و فقط سعی می کنم هر چه کشیده را برای خودم تفسیر و برای خودش تایید کنم ...

نماز خواندن را هم دوست دارد و اگر میل داشته باشد بساطش را پهن کرده و کنارم می ایستد و خیلی دوست دارد حین نماز دست مرا هم بگیرد ... دیشب می گوید مامان خدا ازدواج کرده؟ یا چند وقت پیش نمی دانم چه کسی اسم جهنم را گفته بود که می گوید اگر کار بد کنیم خدا می برد جهنم !!!!!! چقدر تلاش کردم که این را از ذهنش پاک کنم و عکسش را در ذهنش بنشانم ...که خدا را شکر دیشب می گوید مامان خدا خیلی دلش می خواهد ما بریم بهشت...


این روزها خیلی تلاش می کنم در حال زندگی کنم و از موقعیتی که فعلا دارم لذت ببرم حتی اگر کوچک باشد مثلا لذت ازعکسی که به عنوان بکگراند گوشیم انتخاب کردم و یا لذت شروع یک صبح دوباره در زندگی که شاید فردایی نداشته نباشد و یا حتی بدو بدو های صبحگاهی برای راهی کردن ضحا و خودم و پسرک ....با این تفکر که دیگر تکرار نمی شوند.........


[ یکشنبه ششم بهمن 1392 ] [ 3:42 ] [ آسمان ] [ ]
از این روزهای زمستانی

پسرک هفت ماه و نیم را دارد تمام می کند و من هنوز مسحورم  که آیا این موجود نازنین نه کیلویی که حالا با دستانی پرتوان همه چیز را چنگ میزند و با چشمان تیله ای دنیا را کنکاش میکند همون موجود هفده هفته ای  155 گرمی است که سال قبل در چنین روزهایی بخاطر کم شدن مایع آمونیوتیک دورش دکترها احتمال سقط شدنش را به مادرش داده بودند!

حتی یادآوریش هم  برایم عذاب آور است اینکه بدانی موجودی که بعد چهار ماه حالا جزئی از وجودت شده اگر مایع حیات بخش دورش جبران نشود باید از بین برود ...چه روزها و شبهای سختی بود روزهایش با خوردن مایعات مخصوصا آب در حد انفجار و  شبهایش  با تصورات شومی که گاه  و بیگاه ذهنت را تصاحب میکرد گذشت...


خدا را شکر که سختیهای آن روزها  سپری شد و پسرک صبور مادر  این روزها با خنده های زیبایش از همه ما دل میبرد .


 هنوز  از دندانها خبری نیست و نشستنش هم  کامل نشده  ولی مثل عقربه ساعت دور خودش میچرخد و زود با اشیاء اطراف و اسباب بازیهایش سرگرم میشود .  هرگاه با ظرف غذا به سمتش بروی پر و بال می گیرد و  حریره بادام و سوپش را با اشتها می خورد .

عاشق ضحاست و  حتی با شنیدن صدای ضحا خنده  بر لبانش جاری میشود .


ضحای نازنینم که این روزها چهار سال و هفت ماهگی را تجربه می کند نیمه  ای از روز  را در مهد سپری میکند و برادرش را عاشقانه دوست دارد ...    

این روزهای در مورد نحوه ایجاد خیلی چیزها سوال می پرسه مثلا این متکا از چی درست شده یا این سیبه از کجا اومده...

خیلی بازیهای تخیلی رو دوست داره مثلا کیسه نیم کیلویی نمک رو که تازه خریده شده برداره و بگه این بچه منه و نیم ساعتی قربون صدقشم بره که این نی نی منه اسمشم نمکی ...منم مامان نمکی ...تو هم خاله نمکی و خیلی تخیلهای دیگه....

یا سه چرخش که از اولم اسمش الاغ جان شد و فعلا کاربردی جز الاغ بودن نداره و در همه بازیها به طور فعال حضور داره....

از پروسه پیر شدن و مرگ خیلی می پرسه و از فکر اینکه من و پدرش پیر بشیم اظهار ناراحتی می کنه...چندین بار هم از بهشت و جهنم  پرسیده و علاقه داره بدونه  اونجا چه شکلیه؟!


یه روز سر ناهار هم هوس خواهر کرده که مامان چی میشه من یه خواهرم داشته باشم!!!!!!!!!!

برای مدرسه رفتن حاضر میشوم که می گه مامانم لطفا منو به خدا بسپار آخه منم تو رو به خدا سپردم


پینوشت : تا  دو روز دیگه امتحاناتم شروع میشه ...اونم  با تو وروجک


[ دوشنبه شانزدهم دی 1392 ] [ 9:28 ] [ آسمان ] [ ]
ب مثل بابا


در روزهای بسیار کوتاه و شلوغی که نمی دانم صبحش چطور به شب مبدل می شود آمده ام به یادگار بنویسم که پسرک نازنینم چند روزیست در بین همه ی اصواتی که به زبان می آورد حرف ب را با وضوحی شنیدنی تلفظ می کند و در بین ترکیبهایی که می سازد بابا هم میشنویم.                         می دانم که گفتن این کلمه از زبان کودکی شش ماهه و نیمه مفهومی نیست ولی آن را به فال نیک می گیرم برای آغاز سخن گفتنش...

ضحا که خیلی از شنیدن این کلمه ذوق می کند و دائم در جوابش می گوید بابا الان نیست یا بابا بدو صدایت می کند...

عاشق جیغهای بنفشی که برای صدا کردنمان میکشی و خنده های صدادارت بعد دیدنمان هستم آقا پسر




*خدای آسمانها حافظت پسرکم که اوست یاد دهنده ی بیان و زبان

* عَِِلَِّمَهُِِِ البَِیان  سوره الرحمان آیه 3


[ چهارشنبه بیستم آذر 1392 ] [ 8:17 ] [ آسمان ] [ ]
سلام مدرسه

چه خیال خامی بود اینکه تا اسفند در کنار کودکانم خواهم بود و چه خوش خیال بودم که وعده ی مرخصی نه ماه را جدی گرفتم !

امروز بعد گذشت شش ماه از تولد پسرم عازم مدرسه شدم و با اینکه پسرک صبور من در کنار مادر بزرگهای مهربانش ساعات نبودنم را سپری می کند فکر سه ماه دیگری که می توانستم با فراغ بال در کنارشان باشم رهایم نمی کند.

این روزها با دو روزی که دانشگاه می روم مجموعا تمام هفته را مشغولم البته نیمی از روز ...گاهی فکر و خیال اینکه کودکانم در نبود من چه می کنند و نبودن من در کنارشان چه توجیهی دارد را هزاران بار مرور کردم و هزاران جواب منطقی و عقلانی هم برایش تراشیده ام اما این دل لعنتی یا به عبارتی احساس مادرانه هیچ منطقی نمی شناسد ...

اما عزیزانم باور کنید مادرتان در این روزها که فشار جسمی مضاعفی به خاطر درس خواندن به جان خریده جز داناتر شدن و مادر بهتری بودن هیچ هدف دیگری را دنبال نمی کند اگر چه شاید در سایه این درس خواندن مقام  و منزلت اجتماعیش نیز افزایش یابد...

به امید اینکه این روزهای سخت و شیرین نیز به سلامت بگذرد........


عاشقانه دوستتان دارم جگر گوشه هایم

[ شنبه دوم آذر 1392 ] [ 16:48 ] [ آسمان ] [ ]
شش ماهه من

پسرکم ! فقط یک هفته تا شش ماهگی داری.......................

اما دو روزی است دیدن روی ماهت ،سفیدی زیر گلویت ، بی تابی و تب شبانه ات ، شیر خوردنت و دو قطره چکان آبی که سیرابت می کند بد جور دلم را می لرزاند ...

این روزها هر کس کودکی به سن علی کوچک کربلا داشته باشد دیگر روضه خوان نمی خواهد

[ سه شنبه بیست و یکم آبان 1392 ] [ 17:49 ] [ آسمان ] [ ]