X
تبلیغات
Lilypie Fifth Birthday tickers Lilypie First Birthday tickers میم مثل مادر
و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید...





بعد از مدتها انتظار پسر شیرین من "محمد رضا " در روز بیست و نه اردیبهشت مصادف با روز تولد دخترک دلبندم به دنیا امد و از همان لحظه ی نخست مرا شیفته ی خود کرد

روزهای نخست مادری کردن برای دو کودک سخت گذشت علی الخصوص که با امتحانات بی موقع دانشگاهم همراه شد .

هنوز هم با همه ی شیرینی که این روزها دارد بی اغراق مدیریت کردن بعضی اتفاقات مرا تا سر حد گم گشتگی می برد به امید آنکه گذر زمان و البته بهره بردن از تجربیات عزیزانی که این مراحل را سپری کردند بتواند کار گشا باشد.

این را گفتم که بدانید هنوز در دوران نقاهت روحی و جسمی به سر میبرم باشد که کلام پر مهرتان مرهمی گردد...


پینوشت: دخترکم امروز آبله مرغان گرفت  !!!


[ جمعه بیست و چهارم خرداد 1392 ] [ 23:13 ] [ آسمان ] [ ]
لحظه ی پروانگی




با پسرم!

دیگر چیزی به آمدنت نمانده این را هم می توان از تقویمی که نگاه هر روزه ام را می دزدد فهمید هم از تکانها و فشارهایی که به مادرت وارد می کنی درست مثل پروانه ای که می خواهد پیله ی خود را بشکافد و در هوایی غیر از فضای تنگ و محصور خود بال بگشاید

بیا مادر که مشتاق دیدارت هستیم

تولدت پیشاپیش مبارک دلبندم


با عروسکم!

عزیز دلم هنوز بعد چهار سال شیدای داشتن و بودنت هستم 

ببخش مادرت را اگر در این مدت بخاطر شرایطم کمتر از قبل صبور بودم !

تولدت مبارک نازنینم 




پینوشت مادرانه : امروز درست بعد 4 سال دوباره مادر می شوم...

پینوشت غیر منتظره : ده روز بعد زایمان اولین امتحان دانشگاه !

پینوشت ملتمسانه: نگاهم به آسمان و دستهای سبزتان است دوستان مهربانم...


[ یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392 ] [ 4:47 ] [ آسمان ] [ ]
اردیبهشت من



خدای من ! تو را شکر بخاطر همه ی نعمتهای بی پایانی که در زیباترین ماه سال بر من عطا کردی


کمی بیشتر از سه دهه در چنین روزی حق حیاتم بخشیدی در حالیکه هیچ نبودم

کمی بیشتر از یک دهه مرا به نام زیبای معلمی مفتخر کردی در حالیکه این نام فقط زیبنده ی توست

و قرین چهار سال است که مادرم نام نهادی در حالیکه هنوز سرگشته ی این نام زیبایم ... 



                                                                                                                                                                                                                                                 تو را سپاس

[ پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392 ] [ 19:0 ] [ آسمان ] [ ]
لحظه ی کاملا مادرانه


از همه ی لحظات خوش و ناخوش دوران بارداری که بگذریم هیچ صحنه ای مادرانه و شیرین تر از این نیست که با وجود یک شکم گنده که وروجکی برای خودش شناور است و کش و قوس می خورد دخترکت بعد چندین ماه از تو بخواهد که روی پایت بنشیند و صورتش را هم به صورتت بچسباند این وسط نمی دانی از بوی تن دخترک که روی زانوی چپ نشسته مشامت را سیراب کنی یا دستت را روی قسمت راست شکمت بذاری و پسرکی که خودش را به سمت راست جمع کرده نوازش کنی ...

می دانم از این به بعد از این دست اتفاقات زیاد رخ می دهد خدا کند بتوانم مادرانه مدیریتش کنم...




پینوشت : دخترکم از ابتدای این ماه دوباره طعم مهد را می چشی شاید فعلا برای هر دو مان بهتر باشد

[ چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392 ] [ 12:55 ] [ آسمان ] [ ]
قند و عسل...







مامان عنکبوت چی می خوره؟ و قبل از اینکه جوابی بشنود با خودش زمزمه می کند: شاپرک،پشه،مگس دوباره می پرسد مامان مگه پشه ما رو نیش نمیزنه ؟ میگم : درسته میزنه در جوابم می گه : پس عنکبوت ما رو دوست داره که پشه رو می خوره !


عروسک لاک پشتش را بالا و پایین می اندازد بعد می پرسد مامان چرا اسم این عروسک لاکه؟ و فامیلیش پشته؟ !!!


لباسهای نقلی برادرش را یکی یکی با دستان کوچکش تا می کند و می گوید : مامان ! می خوام وقتی تو رو بردن بیمارستان داداشم به دنیا اومد ... شستنش ... بیام اینها رو تنش کنم ...


بعد از خوردن یکی از تخم مرغهایش در حالی که سیر شده و میلی برای بعدی ندارد می گوید : مامان ! میشه به این آقای فروشنده بگی این تخم مرغا رو از زیر مرغ برنداره تا جوجه بشه !


مدتی از جلوی چشمانم ناپدید شده چند باری صدایش می زنم جواب نمی شنوم بعد چند دقیقه سر وکله اش پیدا می شود می گویم مامان کجا بودی ؟ میگوید : داشتم آرزو می کردم !


در حالیکه بعداز یک روز کامل ترک خانه وارد منزل شده و تغییر دکوراسیون خانه را دیده می گوید : وای خدای من اصلا باورم نمی شه!


طبق روال این روزها بازیهای تخیلی می کنیم ... می گوید: مامان من الان دارم سوار هواپیما میشم برم آسمون ،خونه ی خدا ...بعد چند دقیقه فرود میاد ... می گویم: خوب چه خبر ؟ میگه خوب بود خدا فرشته داشت دو تا هم بچه ...


شب در حالیکه پدرش  شیفت است و من و دخترک تنها خوابیدیم می گوید : مامان چرا ما تنهاییم ؟ می گویم : تنها نیستیم خدا  هم پیش ماست میگوید: شاید کس دیگری خدا را صدا زده و خدا رفته پیش او !!!


یاد پسر عمه ی جوانش که به تازگی به رحمت خدا رفته افتاده می گوید : ای کاش ما هم پر داشتیم می رفتیم آسمون پیش محمد... انشاالله بهش خوش بگذره...


یک باره و ناگهانی می پرسد مامان تو چرا عروس نمیشی ؟ میگویم من وقتی هنوز تو به دنیا نیومده بودی عروس شدم عکسمو که یادته ؟ بعد از یاداوری میگوید : آهان دیدم ... پس من کی عروس می شم ازدباج ! می کنم ؟؟

می گم انشاالله بزرگ شدی ... فوری می گوید ؟ من می خوام با داداشم ازدباج کنم ها!!!!


در آستانه خواب شبانه و در حالیکه سرکی به اتاقش می کشم تا مبادا پتویش کنار رفته باشد میبینم دو تا چشم تیله ای منو نگاه می کنه و میگوید : ببین مامان حالا وقتی من بزرگ شدم رفتم مدرسه خواستم مشق بنویسم ... میز و صندلی ندارم اونوقت باید چکار کنم ؟!!!



پینوشت 1: دخترکم فقط یک ماه تا 4 سالگی داری...

پینوشت 2: شمارش معکوس یک ماهه برای آمدن وروجک 33 هفته ای مان آغاز شد



[ پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1392 ] [ 8:1 ] [ آسمان ] [ ]
سال نو یعنی تو ...


همیشه روزهای پایانی سال برایم هیجان انگیز بوده و است حس خوبی را برایم تداعی می کند حس زندگی حس دوباره نو شدن و یک جور حس پرواز ...

امسال هم با وجود اینکه خانه نشینم و نمی توانم مانند سالهای قبل به جنب و جوش و خانه تکانی و خرید باشم دوست دارم همه ی این حسهای قشنگ را به دخترکم منتقل کنم اویی که در آستانه 4 سالگی است و بهار و گل و سبزه و پرنده و پرواز و زیبایی را به خوبی می شناسد و از دیدن عکسهای عمو نورزو و حاجی فیروز سر ذوق می آید ... او که مرتب این روزها از آمدن برادرش سراغ می گیرد و چون آمدن او را به آمدن بهار بی ربط نمی داند بی صبرانه بهار را آرزو دارد

قرار گذاشتیم با هم تخم مرغ رنگ کنیم ، سفره هفت سین بیاندازیم و منتظر عمو نوروز و حاجی فیروز باشیم تا خاله بهار را بیاوردند ...


و اما کودک درونم ! شاد باورش برای خیلی ها سخت باشد اگر بگویم به همان اندازه برای داشتنت خوشحال و شاکرم که برای داشتن خواهرت بودم و هستم

زیرا معجزه ی بودنت طعم شیرین دوباره مادر شدن را به جانم نشاند و وجودت آیه ای شد که بتوانم بار دیگر خدای خود و خود مادرانه ام را باور کنم...

مرد کوچکم ! شاکرم بر وجود بی همتایی که جسم مرا و هر نفس مرا زندگی بخش موجودی بی نظیر و بی همتا قرار داد امیدوارم سالی که پیش روست بر همه ی ما مبارک باشد و وجودت آرامشی مضاعف برای خانواده ی کوچکمان به ارمغان آورد...

آرزو دارم کودکی که در بطنم رشد می کند و پرورش می یابد روزی مرد بزرگی در این دنیا و بنده ی نیکویی برای پروردگارش باشد...

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                         عزیزکم!  سال نو یعنی تو.. وقتی از در تو میای    

                                                                             



ادامه مطلب
[ دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391 ] [ 8:0 ] [ آسمان ] [ ]
طوطی شکرشکن من

دو غنچه ی گل رز را بررسی می کند یکی را با دستانش باز می کند تا به پرچمهایش میرسد کلی ذوق می کند که اینها چی هستند و از کشف جدیدش لذت می برد بعد به من نشان می دهد که مامان ببین چقدر رویایی شده!

طبق روال این شبها برای خوابیدن در اتاقش بد قلقی می کند بعد از کلی قصه و لالایی و آسمان ریسمان بافتن خسته می شوم و در جوابش سکوت می کنم و کمی هم اخم ... می گوید :مامان اتفاقی افتاده ؟ می گویم : نه در جوابم می گوید پس بخند ! چرا اخم کردی ...


در پی بهانه آوردن برای نخوابیدن در اتاقش ، مامان من اگه اونجا بخوابم قلبم می شکنه! در شب بعدی : مامان این باکتریهای زیر ناخن هام نمی ذارن اونجا بخوابم لطفا بگیرشون!


در پی شروع سکسکه ای شدید می گوید : مامان نمی دونم چرا سکّه سکّه ام گرفته !


نشستیم و لباسهای مسافر کوچولویمان را نگاه می کنیم که می گوید : الهی آبجی به قربونت بره کی میای ؟


بعد از نهار است و طبق روال همیشه در خوردن آب زیاده روی می کند شیشه را بر می دارم و می گویم : مامان الانه که دل درد کنی ... با تعجب نگاهی می کند و می گوید : ببین اگه آب نخورم اونوقت می*می هام شیر نداره ها!!!


دو روی سکه از توجهات دخترک ما: خم شدم که وسیله ای را از زمین بردارم که با عجله می گوید : مامان شما به من بگو بهت می دم ...روی دوم آن ، ضحا جان میشه این وسیله رو به مامان بدی ؟ مامان من الان حوصله ندارم هر وقت حوصله داشتم میدم !


با هم دراز کشیدیم و بنا به فرمایش دخترک از نی نی حرف می زنیم که می پرسد: راستی مامان بالاخره خدا نی نی داده یا فرشته ها آوردن ؟


این روزها قصه های مورد علاقه اش را به صورت نمایشنامه بازی می کنیم اون پیرزن شده و منم نقش حیواناتی که در یک شب زمستانی خانه ی پیرزنو می کوبیم تا مهمانش بشیم ... در می زنم میگه :کیه می گم : پیرزن درو باز کن منم آقا سگه ، سردمه خونه ندارم میشه امشب مهمون تو باشم؟ که با کمال تعجب نمایشنامه رو عوض می کنه ...حالا بذار فکر کنم الان نظرمو می گم بعد از چند لحظه ... نه خوابم میاد برو ...


دانشگاهم که با من تماس می گیرد و با صدای بغض آلودی می گوید : مامان یه سوال داشتم میشه بگی چرا نینی و با خودت بردی ؟!


در خانه مادربزرگش هستیم که بی مقدمه رو به پدربزرگش می گوید: بابا جون پاشو یه تخم مرغ ، پَز کن من بخورم...


با پدر بزرگش تلفنی صحبت می کند و اینطور ابراز محبت می کند: بابا جون خیلی خوشحالم باهاتون حرف می زنم...


از پنجره آشپزخانه به پشت بام یکی از همسایه مشرفیم که همانجا برای کبوترهایش سله های درست کرده و از آنها نگهداری می کند . از من می پرسد چرا همسایه برای کبوترهای خانه درست کرده ؟ می گویم : خوب یه جورایی اونها زندانی شدند ... ولی نمی دونستم با این حرفم دخترم را غصه دار می کنم که چند روز بعد با ناراحتی بگوید : مامان من برای کبوترا خیلی ناراحتم ، آخه اونا زندانی شدن انشاالله مرغ مینا(! ) میاد همه رو نجات بده...


دخترک ما اینطور برای مامانش دعا می کند : خدا، خدای زیبا مامان من نمیره !!!




[ دوشنبه هفتم اسفند 1391 ] [ 9:20 ] [ آسمان ] [ ]
شکر خدا...


سر سفره ایم غذایش به پایان رسیده طبق معمول تشکر می کند و بعد لیوان آبش را که تصور این است می خواهد به طرف دهان ببرد به طرف آسمان بلند می کند و بلند می گوید : خدایا این زحمت توئه ممنون... و بعد رو به من می کند که مامان ! مگه خدا برای ما آب نفرستاده ؟ و من که مبهوت این بنده ی کوچک و شاکر خدایم می گویم بله مادر جان ... و به خاطر بودنش شکر می گویم...

[ یکشنبه بیست و دوم بهمن 1391 ] [ 10:9 ] [ آسمان ] [ ]
دلتنگیهای این روزهای من




این روزا که با وجود کوتاه بودن به بلندترین و کشدار ترین روزهای سال تبدیل شده هم می گذرد و دلم تنگ است برای یک دل سیر قدم زدن در یک فضای باز حالا می خواهد پارک باشد یا پیاده روهای شلوغ یا خیابانهای پر از دود و غبار ... دلم تنگ شده برای یه دل سیر خرید کردن حالا فرقی نمی کنه سبزی خوردن باشد یا یک تکه لباس برای دخترک ...

دلم لک زده برای بدو بدو کردن با دخترک و یک دل سیر بغل کردن آن هم زمانی که سینه اش را به خود می چسباندم و بوی بهشت را استشمام می کردم...

  دلم پر زده برای بچه های مدرسه و هیاهو و غوغا های زنگ تفریحشان ... دلم تنگ شده برای گپ زدن با بچه ها و شنیدن درد و دلهاشان...دلم پر کشیده برای بدو بدو های روزانه ام ، برای رساندن دخترک به مهد کودک و مسیر نیم ساعتی که هر روزه با ماشین به مدرسه می رفتم و موسیقی مورد علاقه ام را می شنیدم و با خود خلوت می کردم...

دلم لک زده برای یک دل سیر طاق باز خوابیدن و بی هیچ دلهره ای چرخیدن در خواب    

اما این را نیز خوب می دانم روزی خواهد رسید که دلم برای این روزها نیز تنگ خواهد شد روزهایی که دیگر تکرار نمی شود و خبری از لگدهای ریز ریز و پیاپی دانه ی در حال رشد درونت نیست روزهایی که ندیده عاشقی و برای به ثمر رسیدن این عشق هر تلاشی می کنی ...

روزهایی که برای هر زنی با شکوه ترین خاطرات را به همراه دارد...



پینوشت مادرانه :عروسک مادر الان سه سال و هشت ماه داری و تو عزیزکم 21 هفته است که با هم هستیم

پینوشت هشدار دهنده : گاه از دست دادن نزدیکان تلنگری می شود برای آدمی اگر عاقل باشیم                                                                                                                      

        

[ دوشنبه نهم بهمن 1391 ] [ 11:45 ] [ آسمان ] [ ]
معجزه ای دیگر


ضحا را که باردار شدم از همان هفته های اول بارداری بخاطر علائم و نشانه هایی که داشتم دکتر استراحت مطلق را تجویز کرد .

از دلشورها و دلواپسی های طبیعی که هر زنی هنگام بارداری دارد بگذریم با دیدن هر علامتی که نشان خون-ریزی داشت قلبم به دهانم می آمد که الان است که همه چیز تمام شود ...

بگذریم که در ماه هفتم بارداری یک تکه از جفتم کنده شد و چهار ، پنج روزی را مهمان بیمارستان شدم تا اینکه مشکل کم کم حل شد و تا خود ماه نهم و روز زایمان فقط جز در مواقع کاملا ضروری از جا بر نخواستم

همه ی این مشکلات را که به کنار بگذاریم نه ماه در خانه ماندن برای منی که زن شاغل بودم و نیمی از روزم در مدرسه و در میان هیاهو می گذشت کار بس دشواری بود

بله همه ی آن روزهای سخت بالاخره گذشت ولی تا مدتها حتی فکر کردن به آن دوران آزارم می داد و هر زنی را می دیدم که علی رغم بارداری شاغل است ، کارهای روزمره اش را سر و سامان می دهد و مهمانی و خریدش به راه است اهی از نهادم بلند می شد و علامت سوالی بزرگ در ذهنم که آنها کجا و من کجا!

شاید برای هر زنی با چنین شرایطی فکر کردن به بارداری مجدد کاری احمقانه بود ولی با توجه به همه ی مشکلاتی که به همراه داشتم من هم مثل خیلی ها فلسفه ها و آراء خودم را داشتم و دارم...

به نظر من با توجه به اینکه بارداری دوم مشکلات مضاعفی چون رسیدگی به کودک اول و یا نوع نگاه متفاوت دیگران را در جامعه ی کنونی ما به فرزند دوم به همراه دارد این مسئولیت سخت تر نیز خواهد شد ولی با همه ی مشکلات رو در روی ، آن را انتخاب کردم  چون از نگاه من هر کار بزرگی اگر با اراده و تحمل سختی هایش همراه باشد شیرینی مضاعفی را بعد از حاصل شدنش به همراه دارد

از نظر من مدال مادری بر گردن آویختن به خودی خود نشان افتخار نیست ولی اگر هدفی که پیش رو داری روشن باشد و آگاهانه در راهش قدم برداری می شود مقدس...

شاید این روزها نیز با تجربه های مشابهی بارداری اولم که البته کمی متفاوت است و با توجه به حرف و سخنان امیدوار کننده ی بعضی ها که مثلا بچه ی دوم می خواستی چکار ؟! بچه ات کوچک بود ! چطور توانستی به بچه دوم فکر کنی ؟ افسردگی های دوران بارداریم  و سختی های این دورانم مضاعف شود اما تنها چیزی که می تواند اراده ام را برای تصمیمم مصمم کند این تفکر است که رسیدن به هر چیز بزرگی بهایی دارد و ظاهرا برای من که مادر شدن را امری مقدس می پندارم بهایش  قبل از رسیدن میوه درونم باید پرداخته شود و البته دیدن چهره ی کودک معصومی که حاصل همه ی این سختی هاست بسی دلربا تر است...

پس معجزه ی درونم !

با من بمان ، بزرگ شو  و شکوه مادری را باز بر من بچشان که بی صبرانه منتظرم



پینوشت اول:ضحای نازنینم با اینکه تلاش می کنم با توجه به شرایطم برایت کم نگذارم ولی امیدوارم صبوریت در این ایام سخت و البته گذرا مرا کمک کند که مادر بهتری باشم

پینوشت دوم: عزیز تر از جانم ظاهرا در ابتدای راهیم و فقط 16 هفته با هم بودیم ولی اگر بدانی با تکانهای ظریفت چه غوغایی در درونم به پا می کنی

پینوشت سوم: همسر عزیزم ممنونم بابت همه ی همراهی های بی دریغت



[ یکشنبه سوم دی 1391 ] [ 20:24 ] [ آسمان ] [ ]