تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie First Birthday tickers میم مثل مادر
میم مثل مادر
 

 

چند روزی است دخترکم در میان تمام شیرین زبانیهای بی معنایش (البته از نگاه ما)کلمه ی بابا و ماما را با وضوحی کامل و البته  شگفت انگیز بر زبان می آورد

مثلا همین امروز هنگامی که من برای انجام کاری به آشپزخانه رفته بودم  او که از غلتیدن و خزیدن خسته شده بود با صدایی خسته و لرزان و ملتمس کلمه ی ماما را چندین بار به زبان آورد و زیباترین حسها را به من انتقال داد و طعم مادر شدن را به کامم شیرین کرد.

 

               عزیز دلم آغاز سخن که نعمتیست از جانب پرورگاردت بر تو مبارک 

امیدوارم از این به بعد سخنانت چنان شیرین باشد که هم خدا را و هم بندگان خدا را به مذاق جان خوش آید که به حق او تو را آفرید و برتو آموخت کلام  و بیان را * 

 

* پینوشت:خلق الانسان *علمه البیان *سوره ی الرحمن آیه ی۳ و ۴



ارسال شده در: شنبه 21 آذر1388 :: 12:46 :: توسط : آسمان

 

پارسال شب عيد غدير من كه ضحاي نازنينم را 4 ماهه باردار بودم و بعد از مدتها خانه نشيني و استراحت كامل  به خانه ي خودمان برگشته بودم  توسط يكي از همكاران كه از دوستان نزديك بود به عروسي برادرش دعوت شدم.

 براي رفتن كاملا مردد بودم چون هم حال پدر بزرگم كه از ابتداي بارداري من از ناراحتي شديد كليوي رنج ميبرد و در بيمارستان بود اصلا خوب نبود و هم بابت رفتن به عروسي و چند ساعت نشستن و استراحت نكردن براي نيني  نگران بودم...

بالاخره با اصرار باباي ني ني و سماجتهاي مامان و خواهرم تا حدي براي رفتن به عروسي متقاعد شدم و تا حدودي آماده ...

درست بعد از ظهر همان روز مامان و مامان بزرگم براي ملاقات به بيمارستان رفتند و من كه نگران حال پدر بزرگم بودم دائم با همراهشان در تماس....اما هيچكدوم جواب نمي دادند.

تا اينكه خواهرم كه از راضي شدن من براي عروسي با خبر شده بود به خانه ي ما آمد تا براي آماده شدن به من كمك كند..و گفت كه مامان از بيمارستان آمده و حال پدر بزرگ خوب...

                                                                                                                         

بالاخره آن شب گذشت و من خودم را براي فرارسيدن يك روز خوب كه عيد غدير بود آماده  مي كردم ...

راستش مادر بزرگ من در همسايگي ما زندگي مي كند و سادات و هرسال در چنين روزي ديدن ايشان از مهمات آن روز ما محسوب مي شود .                                                                                                                                                     

   فرداي آن شب بعد از نماز صبح به رختخوابم رفتم تا كمي بيشتر استراحت كنم  و چشم به در تا همسري كه براي گرفتن  نان از خانه بيرون رفته بود برگردد. حدود يكي دو ساعتي گذشت اما از احمد رضا خبري نشد و همين دليل خوبي بود تا مرا نگران كند .در اين ميان  خاطره ي پدر بزرگم نيز مزيد بر علت شده بود و اينكه چقدر امسال عيد كه به ديدن مادر بزرگ ميرويم جاي او را خالي خواهيم ديد و دست به دعا كه خدايا به حق چنين روزي عيدي ما را شفاي  او قرار بده كه ظاهرا در اين ميان خوابي سبك مرا فراگرفت.

دقيقا يادم نيست چقدر گذشت ولي با صداي باز شدن در ا زخواب پريدم و هراسان نشستم و با ديدن احمد رضا با حالتي مضطرب گفتم كجا بودي نگران شدم .

نمي دانم ولي فكر كنم رساندن يك خبر بد آن هم از دست دادن يك عزيز آن هم به يك زن باردار خيلي سخت باشد كه الحق و الانصاف همسرم به خوبي توانست از پس آن بر آيد .

ولي با همه ي تلاشي كه كرد پدر بزرگ آنقدر عزيز بود و خبر رفتنش  آنقدر سنگين و سخت بود كه نتوانست گريه ي بي وقفه ي مرا امان دهد فقط تنها جمله ي كه كمي مرا آرام مي كرد اين جملات احمد رضا بود كه او واقعا راحت شد ...و البته جايگاهش بسي آرام...

راستش پدر بزرگ مرد بسيار با خدا  متواضع و صبوری بود . سالها ي سال از درد مفاصل پا رنج برد آن هم به دليل اينكه در جواني براي آموختن به  فرزندان اين وطن مسافتهاي دوري را با دوچرخه ركاب زد و از اين روستا به آن روستا رفت و درس عشق و محبت و با خدا بودن را آموخت وعمر شريف خود را چنين گذراند .

خدايش بيامرز كه به حق هيچ كس بعد از مرگش جز نيكي از او ياد نكرد ...

بله عيد غدير پارسال بر خلاف همه ي سالهاي قبل كه اقوام براي شادباش و تبريك به خانه ي مادر بزرگ مي رفتند متفاوت شد و سياه پوش...

امسال كه دختركم در ميان ماست جاي پدر بزرگ در ميانمان خالی...   

                                                                                           

در اين شب عزيزو بزرگ نه براي مرور خاطرات تلخ بلكه براي بزرگداشت بزرگ پدرم دست به قلم شدم تا هم يادي از روح بزرگش كرده باشم و هم دختركم سالهاي بعد هنگام خواندن اين خاطرات بداند كه بايد هميشه ياد و خاطره ي بزرگانش را گرامي بدارد.

از خداوند بزرگ مي خواهم كه روح همه ي گذشتگان ما را كه بر گردن ما حقي دارند با روح ملكوتي حضرت علي (ع)  همنشين گرداند .

براي آرامش همه ي رفتگان از اين دنيا بخوانيم سوره ي مباركه ي حمد را ...

 

"عید غدیر مبارک"

 

پی نوشت : پدر بزرگ عزیزم همان شب به رحمت خدا رفته بود ولی با اصرار مامان عزیزم برای رفتن من به عروسی وتغییر روحیه ی بنده ی این خبر به من داده نشده بود و علت جواب ندادن به تلفنهای من هم همین بوده...

 

    



ارسال شده در: شنبه 14 آذر1388 :: 12:36 :: توسط : آسمان

 

امروز اولین روزی بود که به طور رسمی بعد از ۹ ماه بارداری و ۶ ماه مرخصی به محیط کار برگشتم راستش تا دیشب هم خودم و هم بابای نی نی فکر می کردیم همه ی کارها برای رفتن من ردیف شده و دختر کوچولومون برای نگهداری در غیاب من مشکلی نداره

اما در یک اقدام غافلگیرانه شخصی که قرار بود برای نگهداری ضحا جونم بیاد انصراف داد و ما هم برای اذیت نشدن خانمی تصمیم گرفتیم بابایی و خونه نشین کنیم .

امروز به خیر گذشت و خانومی با پدر گرامیشون مدتی که من نبودم رو خوش گذراندند برای فردا هم قراره مامان بیاد اما با توجه به اینکه کار من یه چیزی دائمیه و من به جز سه ماه تابستان باید سر کار باشم باید یه فکر اساسی دیگه بکنیم .

راستش تو فکر پرستارم ...

اما از اونجایی که اعتماد به هر کس ممکن نیست و پیدا کردن یه آدم شایسته و مورد اعتماد از هر نظر سخته دلم می خواد از دوستانی که تجربه دارند بخوام که تجربیات خودشون یا اطرافیانشون رو در اختیارم بگذارند .

 اولین روز کاری هم بد نبود فقط تا می تونستم قبل رفتن به بابایی سفارشات لازم و بعد رفتن هم چند باری تصمیم گرفتم زنگ بزنم اما هربار گفتم عزیز دلم خواب و الان با زنگ من بیدار میشه و منصرف شدم ولی بالاخره دلم طاقت نیاورد و زنگ زدم که خدا رو شکر اوضاع رو به راه بود. یه چند باری هم به سراغ عکسای تو موبایلم رفتم و نگاهشون کردم و جای شما حلقه اشک و...

راستی امروز به جز اولین روز کاری اولین روزی هم بود که بعد این همه مدت رانندگی کردم اونم با اعتماد به نفس کامل...

الهی همه ی مامانهایی که بیرون از خونه کار میکنند سلامت باشند و بتونند از پس این مسئولیتهای بزرگ برآیندو الهی همه ی کودکانی که غیبت مامان ها رو تجربه می کنند آسیبی از نظر روحی و جسمی نبینند .

راستی خودمونیم عجب موجودات پر توانی هستیم ما زنها...

 

 



ارسال شده در: چهارشنبه 4 آذر1388 :: 14:19 :: توسط : آسمان

 

امروز اولين روز از شش ماهگي  دختر ماست

عزيز دلم باور نمي شود كه نيمي از يك سال را با حضورت گذرانيدم

شايد خيلي ها حمل بر اغراق كنند اگر بگويم كه  با تو دوباره متولد شدم  و با تو در حال رشدم

روزهايي كه  در پيش رو داريم روزهاي حساسي براي مادر است تجربه اي جديد ... زيرا با حضور موجود نازنيني مثل تو محيط كار را تجربه نكردم... تا چند روز آينده من بعد از يك سال فراغت از كار بيرون به محيط كار  بر مي گردم و مطمئنا برنامه ريزي من براي مراقبت از گل قشنگم بيش از پيش اهميت دارد .

عزیز دلم روز پنجشنبه ۲۸ آبان واکسن ۶ ماهگی و تزریق کرد و شب اول تب شدیدی داشت که الحمدلله الان خیلی بهتره.

وزن خانومی من در آغاز شش ماهگی ۷۸۰۰ و قدش ۶۹ سانت بود .

دخترم این روزها بیشتر با وسایل اطرافش سرگرم میشه و یه کوچولو فقط یه کوچولو کمتر بغل...

هفته ای که گذشت به اتفاق مامان جون و خاله جون و دایی البته همگی مجردیبه قول فیلم مسافران رفتیم صفا سیتیجای بابایی خالی بود ولی خیلی خوش گذشت

شاید توصیفش خالی از لطف نباشه ...

یه روستا در فیروزکوه که برای رسیدن به خونه ی دوستمون یک ساعتی پیاده روی کردیم والبته  از تپه و رودخانه و مسیر های پیچ در پیچ خاکی رد شدیم اونم با نی نی جونمچه مامان پر انرژی ای...

از قشنگ ترین منظره هایی که دیدیم درختان انبوه و البته رنگارنگ پاییزی بود که برگهاشون زمین و فرش کرده بود

اینم چند تا عکس از اون روز...

                                                           

 



ارسال شده در: شنبه 30 آبان1388 :: 21:58 :: توسط : آسمان

 

 

این روزها تو در آستانه ی ۶ ماهگی هستی و مادر به خاطر داشتنت  بی اغراق لبریز از عشق و محبت است ...

اما نمی دانم چرا دل مادر بی وقفه بهانه گیر است درست مانند تو زمانی که با تمام وجود چیزی را طلب می کنی و من از ترس رسیدن آسیبی بر تو آن را پنهان ...

 

چند وقتی است به دنبال یک گوش شنوا چشمانم را میان ازدحام آدمها به این و سو آن سو می چرخانم بلکه ...

اما شاید برای مدتی چشمها را باید بست و ندید برای مدتی تا ...

و شاید جور دیگر باید دید...

 

  • راستی جان مادر یکی از بهترین دلخوشیهای من در این روزها دیدن توست که دو سه روزی است بی وقفه طول و عرض خانه را با غلت زدن می پیمایی...

 

 



ارسال شده در: شنبه 23 آبان1388 :: 23:19 :: توسط : آسمان

 

يه سلام به زيبايي پاييز هزار رنگ به همه ي دوستان خوبم

 

 

بله بالاخره ماه دوم پاييز هم به نيمه رسيد و فقط ۲۰ روز ديگه تا پايان مرخصي بنده به جا مانده وخدا ميدونه با تمام عشق و علاقه اي كه به كارم دارم چقدر ذهنم مشغول روزها و ساعاتي است كه قراره دختركم بي من سپري كنه.

با تموم دل مشغولي و نگراني كه از اين بابت دارم با اطمينان مي تونم بگم كه گاهي لازمه حتي ما مادرها هم براي ساعاتي از محيط يكنواختي مثل خونه دل بكنيم و براي تجديد قوا و افزودن كوله بار معلومات و تجربيات لحظاتي نه چندان طولاني و به خودمون و دغدغه هاي شخصي خودمون بپردازيم گرچه خود من از جمله ي اون مامانايي هستم كه به خاطر دخترم ۲ روز از4 روز كاري و كنسل كردم .

و اين مهمترين فكريه كه اين روزها با اون درگيرم و اميدوارم بتونم هماهنگي كافي و بين كارم و دخترم برقرار كنم ...

اما از همه ي اينها بگذريم مهمترين تغييراتي كه اين روزها در كوچولوي نازنينم مي بينم باعث شده كه دست به تايپ بشم و براي حفظ و نگهداري خاطراتش اونها رو ثبت كنم ...

 

عزيز دل مادر علاقه ي بسيار زيادي به بغل شدن و علي الخصوص به محيط خارج از خونه داره به صورتي كه اگر متوجه حاضر شدن من بشه فورا ساكت و منتظر بيرون رفتن ميشه...

عروسك من به محض اينكه شخص دومي (علي الخصوص من و پدرش) بهش نزديك بشه پاهاي كوچولوشو به اندازه 1۰سانت از زمين بلند ميكنه و اين يعني من آماده ي بلند شدنم

به آينه علاقه زيادي داره و از دين تصوير من و خودش هيجان زده شده و لذت ميبره...

دستاني قوي در بلند كردن اشياء داره و به تازگي اشياء و يا اسباب بازيهاي اطراف خودشو جا به جا ميكنه...

به تازگي علاقه ي زيادي به گوشي تلفن موبايل و  كنترل تلويزيون پيدا كرده و با وجود تمام اسباب بازيهاي رنگارنگ از فاصله يك متري خودش را براي رسيدن به آنها به جلو پرت ميكنه...

در زمينه ي حركتي به حالت دمر غلت ميزنه و حول محور خودش مثل عقربه ي ساعت مي چرخه ولي هيچ علاقه اي به خزيدن نشان نميده وفقط  يكي دوبار به عقب خزيده ولي در ازاي آن علاقه ي زيادي به ايستادن داره و البته تحت كنترل ما هر چقدر بخواي روي پا مي ايسته و به صورت خودكار چند قدمي برمي داره...

                                                    

به تازگي و تحت حمايت ما مينشينه و با اسباب بازيهاي جلوش بازي مي كنه...

از ايجاد صدا هاي مختلف و در آوردن شكلك مخصوصا پانتوميم حسابي كيفور ميشه و لذت ميبره كه با اين فرض براي خوشحالي خانومي  خودتون مي تونيد منو تصور كنيد...

چند روزي هست كه گل مادر آوازه خواني مي كنه البته اين هم شرايط داره شكم سير و جاي خشك و خلاصه اوضاع بر وفق مراد... ديروز كه به اصواتش دقت مي كردم متوجه شدم كلماتي مثل آب و بابا و اد با فتحه رو ميشه از لابه لاي آوازش پيدا كرد(البته به طور غير ارادي) كه از اين بابت بسيار ذوقكي شدم... و اونو مقدمه اي براي شروع زبان مادري فرض كردم.

 

 



ارسال شده در: چهارشنبه 13 آبان1388 :: 0:47 :: توسط : آسمان

 

به قول فرمایش سهراب:

 

 زندگانی سیبی است گاز باید زد با پوست...

 



ارسال شده در: سه شنبه 5 آبان1388 :: 14:50 :: توسط : آسمان

همزمان با ميلاد حضرت معصومه (س)و روز ملي دختر

عزيز دل ما پنج ماهه شد

 

                                                                      

عزيز دلم باورنميشه كه 5ماه از حضور پرشورت در خانه ي ما مي گذره به همین مناسبت در حالیکه مهمان خونه ی مامان جون نسرین بودیم یه جشن کوچولو برات گرفتیم

با اینکه تعدادمون زیاد نبود اما خوش گذشت

گل من اونقدر شیطون شدی که موقع عکس گرفتن چند باری دستان کوچولوت و به کیک زدی و چنان برای گرفتن شمعها هیجان داشتی که بیا و ببین...

                                                

دیروز که روز دختر بود یه حدیثی از پیامبر (ص) شنیدم که بیشتر برای داشتنت خدا را شکر کردم و اون اینکه از جمله سعادت های یه زن اینه که فرزند اولش دختر باشه

دیروز برای چکاب ۵ماهگی رفتیم دکتر الحمدلله با وضع افتضاح شیر خوردنت وزن گرفته بودی اما دکتر گفت که باید غذای کمکی و کم کم شروع کنم با فرنی و حریره...

وزنت ۷۵۰۰ و قدت ۶۷ سانت بودعزیز دلم...

اینم یه عکس دونفره با پسر دایی

هفته ی پیش جمعه بعد از مدتها خانواده ی سه نفرمون به یه گردش یک روزه رفت و از اونجایی که خانومی من حسابی بغلی و ددریه بهش خوش گذشت و صد البته که اصلا اذیت نکرد

اینم یه عکس از اون روزپارک جمشیدیه

دوستت دارم عاشقانه...

 



ارسال شده در: چهارشنبه 29 مهر1388 :: 6:34 :: توسط : آسمان

بدون شرح!!!



ارسال شده در: شنبه 11 مهر1388 :: 19:9 :: توسط : آسمان

 

                             دختر چهار ماهه ی من...

                                                                      

                                                            

روزها یکی پس از دیگری در حال گذراست و دختر نازنینم چهار ماهه شده شاید آنقدر سرگرم روزمرگی شده باشم که تغییرات روز به روز او را حس نکنم ولی قدر مسلم آن است که در طول این چهار ماه دخترکم تغییرات زیادی نسبت به روزی که متولد شده داشته است.

تغییراتی که شاید از نظر خیلی از ما عادی و سطحی باشد ولی در واقع خبر از تکامل روز به روز او و رشد جسمی و ذهنی او می دهد .

در طول این مدت نگاههای سطحی او عمیق تر شده و دقیق تر دنیای اطرافش را کنکاش می کند و دستان ناتوان گذشته اش با قدرتی شگفت انگیز اشیاء را گرفته حس کرده و گاه برای تجربه ی بیشتر آن را به طرف دهان کوچکش می برد . پاهای بی حرکت دوران نوزادی با نیرویی پایان ناپذیر بر هر آنچه سد راهش باشد ضربه می زند و گاه با حرکاتی نرم و انعطافی به سمت دهانش رفته و مزه ی ظاهرا خوشمزه ای به کامش می نشاند .جسم کوچک و بی تحرکی که کاری جز بلعیدن و خوابیدن نمی دانست پویایی خاصی به خود گرفته و سعی درتغیر وضعیت از حالتی به حالت دیگر دارد و اینها چیزی نیست جز معجزه ی خلقت که هر لحظه آدمی را به مرحله ای بهتر و بالاتر سوق می دهد و اینها در حالی است که دختر من سال پیش در چنین روزی سلول تقسیم شده ای بیش نبود ...

آری سال قبل درست در چنین روزی خبر مهمان شدنش در کنج دلم را با هزاران شوق از زبان پدرش شنیدم در واقع پدر زودتر از من از بودنش در میانمان آگاه شد و مرا از شکفتن میوه ی دلم با خبر کرد.

*خداوندا فرزندم را در پناه خودت حفظ فرما و اورا به تکاملی که شایسته آدمیست هدایت کن. آمین

پی نوشت : پدر ضحا کارشناس علوم آزمایشگاهه و به همین دلیل آز بارداری منو خودش انجام داد .

پی نوشت :ضحای چهار ماهه من ۶۷۰۰وزن و ۶۴ سانت قد داشت و دیروز واکسن چهار ماهگی و نوش جان کرد و الان در دوران نقاهت بعد از واکسن به سر می بره که الهی زودتر خوب بشه.

 



ارسال شده در: سه شنبه 31 شهریور1388 :: 15:27 :: توسط : آسمان

ضحا روشنی دل ما
اين موجود نازنين هديه اي از سوي خداست كه در ماه مبارك رمضان 87 از شكفتنش در وجودم با خبر شدم و در 29 ارديبهشت 88 گل رويش بر ما نمايان گشت .
هذا من فضل ربي باشد كه سپاسگذار باشم.

پيوندها