
پارسال شب عيد غدير من كه ضحاي نازنينم را 4 ماهه باردار بودم و بعد از مدتها خانه نشيني و استراحت كامل به خانه ي خودمان برگشته بودم توسط يكي از همكاران كه از دوستان نزديك بود به عروسي برادرش دعوت شدم.
براي رفتن كاملا مردد بودم چون هم حال پدر بزرگم كه از ابتداي بارداري من از ناراحتي شديد كليوي رنج ميبرد و در بيمارستان بود اصلا خوب نبود و هم بابت رفتن به عروسي و چند ساعت نشستن و استراحت نكردن براي نيني نگران بودم...
بالاخره با اصرار باباي ني ني و سماجتهاي مامان و خواهرم تا حدي براي رفتن به عروسي متقاعد شدم و تا حدودي آماده ...
درست بعد از ظهر همان روز مامان و مامان بزرگم براي ملاقات به بيمارستان رفتند و من كه نگران حال پدر بزرگم بودم دائم با همراهشان در تماس....اما هيچكدوم جواب نمي دادند.
تا اينكه خواهرم كه از راضي شدن من براي عروسي با خبر شده بود به خانه ي ما آمد تا براي آماده شدن به من كمك كند..و گفت كه مامان از بيمارستان آمده و حال پدر بزرگ خوب...

بالاخره آن شب گذشت و من خودم را براي فرارسيدن يك روز خوب كه عيد غدير بود آماده مي كردم ...
راستش مادر بزرگ من در همسايگي ما زندگي مي كند و سادات و هرسال در چنين روزي ديدن ايشان از مهمات آن روز ما محسوب مي شود .
فرداي آن شب بعد از نماز صبح به رختخوابم رفتم تا كمي بيشتر استراحت كنم و چشم به در تا همسري كه براي گرفتن نان از خانه بيرون رفته بود برگردد. حدود يكي دو ساعتي گذشت اما از احمد رضا خبري نشد و همين دليل خوبي بود تا مرا نگران كند .در اين ميان خاطره ي پدر بزرگم نيز مزيد بر علت شده بود و اينكه چقدر امسال عيد كه به ديدن مادر بزرگ ميرويم جاي او را خالي خواهيم ديد و دست به دعا كه خدايا به حق چنين روزي عيدي ما را شفاي او قرار بده كه ظاهرا در اين ميان خوابي سبك مرا فراگرفت.
دقيقا يادم نيست چقدر گذشت ولي با صداي باز شدن در ا زخواب پريدم و هراسان نشستم و با ديدن احمد رضا با حالتي مضطرب گفتم كجا بودي نگران شدم .
نمي دانم ولي فكر كنم رساندن يك خبر بد آن هم از دست دادن يك عزيز آن هم به يك زن باردار خيلي سخت باشد كه الحق و الانصاف همسرم به خوبي توانست از پس آن بر آيد .
ولي با همه ي تلاشي كه كرد پدر بزرگ آنقدر عزيز بود و خبر رفتنش آنقدر سنگين و سخت بود كه نتوانست گريه ي بي وقفه ي مرا امان دهد فقط تنها جمله ي كه كمي مرا آرام مي كرد اين جملات احمد رضا بود كه او واقعا راحت شد ...و البته جايگاهش بسي آرام...

راستش پدر بزرگ مرد بسيار با خدا متواضع و صبوری بود . سالها ي سال از درد مفاصل پا رنج برد آن هم به دليل اينكه در جواني براي آموختن به فرزندان اين وطن مسافتهاي دوري را با دوچرخه ركاب زد و از اين روستا به آن روستا رفت و درس عشق و محبت و با خدا بودن را آموخت وعمر شريف خود را چنين گذراند .
خدايش بيامرز كه به حق هيچ كس بعد از مرگش جز نيكي از او ياد نكرد ...
بله عيد غدير پارسال بر خلاف همه ي سالهاي قبل كه اقوام براي شادباش و تبريك به خانه ي مادر بزرگ مي رفتند متفاوت شد و سياه پوش...
امسال كه دختركم در ميان ماست جاي پدر بزرگ در ميانمان خالی...
در اين شب عزيزو بزرگ نه براي مرور خاطرات تلخ بلكه براي بزرگداشت بزرگ پدرم دست به قلم شدم تا هم يادي از روح بزرگش كرده باشم و هم دختركم سالهاي بعد هنگام خواندن اين خاطرات بداند كه بايد هميشه ياد و خاطره ي بزرگانش را گرامي بدارد.
از خداوند بزرگ مي خواهم كه روح همه ي گذشتگان ما را كه بر گردن ما حقي دارند با روح ملكوتي حضرت علي (ع) همنشين گرداند .
براي آرامش همه ي رفتگان از اين دنيا بخوانيم سوره ي مباركه ي حمد را ...
"عید غدیر مبارک"

پی نوشت : پدر بزرگ عزیزم همان شب به رحمت خدا رفته بود ولی با اصرار مامان عزیزم برای رفتن من به عروسی وتغییر روحیه ی بنده ی این خبر به من داده نشده بود و علت جواب ندادن به تلفنهای من هم همین بوده...