دو غنچه ی گل رز را بررسی می کند یکی را با دستانش باز می کند تا به پرچمهایش میرسد کلی ذوق می کند که اینها چی هستند و از کشف جدیدش لذت می برد بعد به من نشان می دهد که مامان ببین چقدر رویایی شده!
طبق روال این شبها برای خوابیدن در اتاقش بد قلقی می کند بعد از کلی قصه و لالایی و آسمان ریسمان بافتن خسته می شوم و در جوابش سکوت می کنم و کمی هم اخم ... می گوید :مامان اتفاقی افتاده ؟ می گویم : نه در جوابم می گوید پس بخند ! چرا اخم کردی ...
در پی بهانه آوردن برای نخوابیدن در اتاقش ، مامان من اگه اونجا بخوابم
قلبم می شکنه! در شب بعدی : مامان این باکتریهای زیر ناخن هام نمی ذارن
اونجا بخوابم لطفا بگیرشون!
در پی شروع سکسکه ای شدید می گوید : مامان نمی دونم چرا سکّه سکّه ام گرفته !
نشستیم و لباسهای مسافر کوچولویمان را نگاه می کنیم که می گوید : الهی آبجی به قربونت بره کی میای ؟
بعد از نهار است و طبق روال همیشه در خوردن آب زیاده روی می کند شیشه را بر می دارم و می گویم : مامان الانه که دل درد کنی ... با تعجب نگاهی می کند و می گوید : ببین اگه آب نخورم اونوقت می*می هام شیر نداره ها!!!
دو روی سکه از توجهات دخترک ما: خم شدم که وسیله ای را از زمین بردارم که با عجله می گوید : مامان شما به من بگو بهت می دم ...روی دوم آن ، ضحا جان میشه این وسیله رو به مامان بدی ؟ مامان من الان حوصله ندارم هر وقت حوصله داشتم میدم !
با هم دراز کشیدیم و بنا به فرمایش دخترک از نی نی حرف می زنیم که می پرسد: راستی مامان بالاخره خدا نی نی داده یا فرشته ها آوردن ؟
این روزها قصه های مورد علاقه اش را به صورت نمایشنامه بازی می کنیم اون پیرزن شده و منم نقش حیواناتی که در یک شب زمستانی خانه ی پیرزنو می کوبیم تا مهمانش بشیم ... در می زنم میگه :کیه می گم : پیرزن درو باز کن منم آقا سگه ، سردمه خونه ندارم میشه امشب مهمون تو باشم؟ که با کمال تعجب نمایشنامه رو عوض می کنه ...حالا بذار فکر کنم الان نظرمو می گم بعد از چند لحظه ... نه خوابم میاد برو ...
دانشگاهم که با من تماس می گیرد و با صدای بغض آلودی می گوید : مامان یه سوال داشتم میشه بگی چرا نینی و با خودت بردی ؟!
در خانه مادربزرگش هستیم که بی مقدمه رو به پدربزرگش می گوید: بابا جون پاشو یه تخم مرغ ، پَز کن من بخورم...
با پدر بزرگش تلفنی صحبت می کند و اینطور ابراز محبت می کند: بابا جون خیلی خوشحالم باهاتون حرف می زنم...
از پنجره آشپزخانه به پشت بام یکی از همسایه مشرفیم که همانجا برای کبوترهایش سله های درست کرده و از آنها نگهداری می کند . از من می پرسد چرا همسایه برای کبوترهای خانه درست کرده ؟ می گویم : خوب یه جورایی اونها زندانی شدند ... ولی نمی دونستم با این حرفم دخترم را غصه دار می کنم که چند روز بعد با ناراحتی بگوید : مامان من برای کبوترا خیلی ناراحتم ، آخه اونا زندانی شدن انشاالله مرغ مینا(! ) میاد همه رو نجات بده...
دخترک ما اینطور برای مامانش دعا می کند : خدا، خدای زیبا مامان من نمیره !!!