میم مثل مادر

سلام دوباره

 مدت زیادی است که این خانه سوت و کور است و مشغله های جورواجور باعث شده از نوشتن فاصله بگیرم

دلم برای خلوت اینجا بسی تنگ است.چه شبها و روزهایی که در این خانه کوچک آمدم و در و دیوارش را مزین نمودم به حرفهای مادرانه ...

 اگر خدا بخواهد باید غباری از اینجا بگیرم و با نوشتن خاطرات کودکانم عطر آگینش کنم . 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آبان 1393ساعت 9:0  توسط آسمان  | 

خدایااااااااااااااااااا

مادر که باشی همه ی کودکان این کره ی خاکی فرزندان تو می شوند و بعد مسافت و عدم همبستگی های خونی دلیل بر بی تفاوتیت نسبت به دیدن کودکان غوطه ور در خاک و خون نمی شود

مادر که باشی صرف اینکه  کودکان خودت در آرامش و سلامتیند دلیل بر آرامش روحت نمی شود و  دیدن کودکانی که صورتشان با خون گلویشان گلگون شده قلبت را می فشارد .

روزه امشب با دیدن این فاجعه با اشک و خون دل باز شد....

 

خدای بزرگ به حرمت این شب بزرگ به دل مجروح مادرانشان صبر مرحمت کن .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 23:20  توسط آسمان  | 

خداحافظ دندان شیری

 

امروز دخترکم اولین دندان شیریش را از دست داد ... همان مرواریدهای غلتانی که چهار سال و اندی پیش برای نیش زندش لحظه شماری کردیم ...

در حالیکه کمی ترسیده بود اولین جمله ای که به زبان آورد این بود :مامان من دارم بزرگ میشم       من به فدایت تو کی اینهمه بزرگ شده ای که مادرت نفهمید

بعد این ماجرا سوالای زیادی پرسید و می خواست مطمئن شود که این اتفاق غیر منتظره طبیعی است یا نه ؟ که بعد کلی دل تسلایی وقتی مطمئن شد افتادن دندانش نشانه ای برای بزرگتر شدنش است و حتما جایگزینی برای دندان افتاده وجود دارد از من خواست که هیجان آن لحظه را با نزدیکترین وابستگانش یعنی پدرش و مادر بزرگها و پدر بزرگهایش تقسیم کند . بعد هم از من خواست که برایش آنی جشن بگیرم و او در این جشن برای من و برادرش کلی خودنمایی و عشوه گری کرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم تیر 1393ساعت 23:11  توسط آسمان  | 

تولدتون مبارک

خدایی را شاکرم که به رسم عاشقی مرا به نام زیبای مادری مفتخر کرد

 

بانوی اردیبهشتیم ! پنج سال است که با آمدنت رنگ تازه ای به دنیام زدی  .... تولدت مبارک

 

مرد کوچکم! یک سال است که خانه ام را عطر نفسهایت بهشتی کرده ....نور دیده ام میلادت مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1393ساعت 10:8  توسط آسمان  | 

اردیبهشت سلام

اردیبهشت هم از راه رسید  و چیزی به پنج سالگی ضحا و یک سالگی پسرکم نمانده ...

اما این روزها ساز دلم ناکوک است و همه اش بر می گردد به حس مادریم و این روزهای سردرگمی که با تو دارم دخترکم ...شاید گفتنش هم سخت است اگر بگویم تغیییراتی که در این چند وقت اخیر داشته ای برایم گنگ و پیچیده است و ناشناس ...و اگر بگویم گاهی مستاصل هم شده ام بی راه نگفته ام...

هنوز علت واقعیش برایم کشف نشده ولی جابجایی خانه و خانه نشین شدنت بعد از آمدن پرستار* و نگهداریتان در خانه از جمله دلایلیست که به ذهنم خطور می کند ...ولی بدان عزیزکم دلیلش هر چه باشد به دنبال حذف آن از زندگیت تا سر کوه قاف میروم تا آرامش به دنیایت برگردد 

 پسرک نازنینم که این روزها دو قدمی بدون اتکا به اشیاء بر می دارد هنوز دندان ندارد و در خلال گریه هایش کلمه ماما را به زبان آورد ،حدود نه کیلو و نیم وزن دارد و بای بای می کند و با گذاشتن دستش کنار گوش الو می کند و برای شکر خدا دستهایش را به آسمان میبرد و با دالی بازی شیرینی لحظه های ما را رقم می زند.



*پینوشت : قریب به دو هفته است برای بچه ها پرستار گرفتیم تا در غیابم در محیط خانه ساعاتشان را سپری کنند فعلا در مورد نتیجه اش قضاوتی نمی توانم داشته باشم ولی اگر تجربه ای دارید با کمال میل می پذیرم







+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اردیبهشت 1393ساعت 22:25  توسط آسمان  | 

پایان سال ما.........

این روزهای آخر اسفند که هر کسی مشغول خرید و خانه تکانی و رتق و فتق امور شب عید است ما هم روزهای شلوغی داریم

داریم اثاث کشی می کنیم به خانه ی جدید . خانه ی این روزهای من پر از جعبه های بسته بندی شده است که دو تا وروجک میانش لول می خورند و از سر و کولش بالا می روند یکیشان با پرش و هیاهو ذوق می کند از این همه به هم ریختگی.... آن یکی هم چهار دست و پا به این طرف و آن طرف می رود و تا غافل شوی جعبه ای را گرفته و آویزانش می شود .

دخترکم امسال برای نمایش نمادینی که مهد کودکش به مناسبت سال جدید ترتیب داده است نقش سیر هفت سین را اجرا می کند و با چنان ناز و کرشمه ای می گوید من سیرمو لذیذم که بیا و ببین ...


به خواست خدا از هفته ی آینده در خانه ی جدید ساکنیم و سال جدید را در آنجا آغاز می کنیم .

خداوند مبارک کند این سال و همه روزهایش را برای همه 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1392ساعت 19:27  توسط آسمان  | 

دارایی من

عزیزکم! وقتی حال گرفته ام را می بینی و برایم آب می آوری و با دستهای کوچکت خستگی را از شانه هایم می گیری و با بوسه های مدام و قربان صدقه های پیاپیت آرامم می کنی                                  ایمان می آورم به روح بزرگت ای همه ی دارایی من

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1392ساعت 11:18  توسط آسمان  | 

استدلالهای دخترکم


طبق معمول این روزها می پرسی مامان خدا چه شکلیه ؟ و از اونجایی که داشتن موهای بلند برات یه رویا شده و نشونه ای برای زیبایی میپرسی مامان خدا موهاش بلنده؟ از مهربونی خدا برات می گم میپرسی مامان وقتی خدا اینقدر ما رو دوست داره میاد بغلمون کنه ؟ 



از اونجایی که از مسئله پیری و مرگ بارها پرسیدی و من هم ناگزیر توضیحات ساده و در حد فهمی بهت دادم و از تصور پیری من و پدرت ناراحت میشی ... چند روز پیش در حالی که داری کمکم میکنی میگی : مامان میدونی چرا کمکت می کنم چون دلم نمی خواد پیر بشی ...و در ادامه همین خیالات و تصورات چند شب پیش میگی مامان میدونی من چرا نمی خوام شما پیر بشی ؟ میگم چرا ؟ چون من هنوز بزرگ نشدم که شوهر!!! داشته باشم شما نباشید من تنها میمونم ...یعنی من موندم با این همه آینده نگری تو چکار کنم!



با توجه به همه علاقه ای که به دوستای مهد کودکت داری این روزها فهمیدم که  دوستی هات نمی تونی تو رو از داشتن حق و حقوقت محروم کنه نمونشم اینه که توی حمومی و داری خطاب به عروسکت که ظاهرا ملیکا همکلاسیت خطابش میکردی با صدای بلند میگی : ملیکا خانوم تو نباید بدون اجازه من ته دیگی که مامانم برای من گذاشته بود رو می خوردی ! اون حق من بود!


*پسرک نیز این روزها بلند شدن به اتکای مبل و میز و پای مامان را تجربه می کند و سرسری کردن و دس دسی کردن را هم به تازگی بلد شده ...



پینوشت : عزیزای دلم امروز چهارسال و نه ماهه و نه ماهه شدن

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392ساعت 9:23  توسط آسمان  | 

معجزه کوچولوی من




اگه به من مادر بگن معجزه چیه و یه نمونه نام ببر فوری پسرک خونمون به یادم میفته ! در حالیکه تا ده روز پیش غلت هم نمی زد حالا با چهار دست و پا کل خونه رو گس می کنه که هیچ دیشب با تمرین از یه پله هم بالا رفت با این سرعتی که در پیش گرفتی مادر، فکر کنم تا یه هفته دیگه بیام بنویسم پسرم داره گل کوچیک بازی می کنه !

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1392ساعت 7:21  توسط آسمان  | 

روزهای بی تکرار ما

به لطف خدا ایام امتحانات هم به پایان رسید و فقط خدا می داند گذر از این ترم چقدر تجربه برایم به همراه داشت و اگر همیاری عزیزانم نبود این شرایط سخت غیر قابل تحمل می شد ...آری همه ی آن روزهایی که از شهرم دل می کندم و سوار بر اسب آهنی مسافتها را گس می کردم گذشت و همه ی آن آخر هفته هایی که دیر وقت کنار کودکانم می آمدم سپری شد و جز خاطره و تجربه هایش چیزی باقی نماند.

همیشه دنیا همین بوده و اگر وعده ی خدا که ان مع العسر یسرا نبود گذران روزهای سخت چطور ممکن بود ؟!

آغازش با پنج ماهگی محمدم بود و حالا پسرک 8 ماهه شده و رشد و تغییراتش چشمگیر ...حالا بعد گذشت این سه ماه می نشیند و چند روزی هم هست چهار دست و پا چند قدم به جلوتر می رود .

اگر تا چند هفته پیش برای آمدن به کنارم و در آغوشم واکنش خاصی نمی دیدم حالا با دستهای کوچکش همه ی حائلها را کنار می زند تا مرا بگیرد و به آغوشم بیاید در مقابل افرادی که غریبه هستند یا کمتر ملاقاتشان می کند به اصطلاح غریبی می کند اما همچنان از دندان خبری نیست که نیست...


ضحای نازنینم همچنان روزها را مهد میرود و هر روز یه ماجرای تازه از دوستیها و رابطه اش با بچه ها تعریف می کند و مثل همیشه اگر رابطه عاطفی برقرار کند مدام صحبتش را به میان می اورد و اگر قهر کودکانه ای صورت بگیرد اظهار ناراحتی می کند.

عروس شدن و اینکه مدل موهایش عروس گونه باشد و اینکه در آینده موهایش را هایلایت قرمز!! کند از دغدغه های این روزهایش است و دائم در خانه دامن می پوشد و اظهار می کند باید مثل من لباس بپوشد.

نقاشی را دوست دارد و اگر کاغذ و قلمی روی زمین و گوشه کناری پیدا کند حتما یک نقاشی آن وسطها ثبت می شود و من که همچنان معتقد به کشیدن نقاشی های فی البداهه اش هستم هیچگونه تلاشی برای دادن الگو برای نقاشیش ندارم و فقط سعی می کنم هر چه کشیده را برای خودم تفسیر و برای خودش تایید کنم ...

نماز خواندن را هم دوست دارد و اگر میل داشته باشد بساطش را پهن کرده و کنارم می ایستد و خیلی دوست دارد حین نماز دست مرا هم بگیرد ... دیشب می گوید مامان خدا ازدواج کرده؟ یا چند وقت پیش نمی دانم چه کسی اسم جهنم را گفته بود که می گوید اگر کار بد کنیم خدا می برد جهنم !!!!!! چقدر تلاش کردم که این را از ذهنش پاک کنم و عکسش را در ذهنش بنشانم ...که خدا را شکر دیشب می گوید مامان خدا خیلی دلش می خواهد ما بریم بهشت...


این روزها خیلی تلاش می کنم در حال زندگی کنم و از موقعیتی که فعلا دارم لذت ببرم حتی اگر کوچک باشد مثلا لذت ازعکسی که به عنوان بکگراند گوشیم انتخاب کردم و یا لذت شروع یک صبح دوباره در زندگی که شاید فردایی نداشته نباشد و یا حتی بدو بدو های صبحگاهی برای راهی کردن ضحا و خودم و پسرک ....با این تفکر که دیگر تکرار نمی شوند.........


+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1392ساعت 3:42  توسط آسمان  | 

مطالب قدیمی‌تر