تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie First Birthday tickers میم مثل مادر
میم مثل مادر
 

 

يه سلام به زيبايي پاييز هزار رنگ به همه ي دوستان خوبم

 

 

بله بالاخره ماه دوم پاييز هم به نيمه رسيد و فقط ۲۰ روز ديگه تا پايان مرخصي بنده به جا مانده وخدا ميدونه با تمام عشق و علاقه اي كه به كارم دارم چقدر ذهنم مشغول روزها و ساعاتي است كه قراره دختركم بي من سپري كنه.

با تموم دل مشغولي و نگراني كه از اين بابت دارم با اطمينان مي تونم بگم كه گاهي لازمه حتي ما مادرها هم براي ساعاتي از محيط يكنواختي مثل خونه دل بكنيم و براي تجديد قوا و افزودن كوله بار معلومات و تجربيات لحظاتي نه چندان طولاني و به خودمون و دغدغه هاي شخصي خودمون بپردازيم گرچه خود من از جمله ي اون مامانايي هستم كه به خاطر دخترم ۲ روز از4 روز كاري و كنسل كردم .

و اين مهمترين فكريه كه اين روزها با اون درگيرم و اميدوارم بتونم هماهنگي كافي و بين كارم و دخترم برقرار كنم ...

اما از همه ي اينها بگذريم مهمترين تغييراتي كه اين روزها در كوچولوي نازنينم مي بينم باعث شده كه دست به تايپ بشم و براي حفظ و نگهداري خاطراتش اونها رو ثبت كنم ...

 

عزيز دل مادر علاقه ي بسيار زيادي به بغل شدن و علي الخصوص به محيط خارج از خونه داره به صورتي كه اگر متوجه حاضر شدن من بشه فورا ساكت و منتظر بيرون رفتن ميشه...

عروسك من به محض اينكه شخص دومي (علي الخصوص من و پدرش) بهش نزديك بشه پاهاي كوچولوشو به اندازه 1۰سانت از زمين بلند ميكنه و اين يعني من آماده ي بلند شدنم

به آينه علاقه زيادي داره و از دين تصوير من و خودش هيجان زده شده و لذت ميبره...

دستاني قوي در بلند كردن اشياء داره و به تازگي اشياء و يا اسباب بازيهاي اطراف خودشو جا به جا ميكنه...

به تازگي علاقه ي زيادي به گوشي تلفن موبايل و  كنترل تلويزيون پيدا كرده و با وجود تمام اسباب بازيهاي رنگارنگ از فاصله يك متري خودش را براي رسيدن به آنها به جلو پرت ميكنه...

در زمينه ي حركتي به حالت دمر غلت ميزنه و حول محور خودش مثل عقربه ي ساعت مي چرخه ولي هيچ علاقه اي به خزيدن نشان نميده وفقط  يكي دوبار به عقب خزيده ولي در ازاي آن علاقه ي زيادي به ايستادن داره و البته تحت كنترل ما هر چقدر بخواي روي پا مي ايسته و به صورت خودكار چند قدمي برمي داره...

                                                    

به تازگي و تحت حمايت ما مينشينه و با اسباب بازيهاي جلوش بازي مي كنه...

از ايجاد صدا هاي مختلف و در آوردن شكلك مخصوصا پانتوميم حسابي كيفور ميشه و لذت ميبره كه با اين فرض براي خوشحالي خانومي  خودتون مي تونيد منو تصور كنيد...

چند روزي هست كه گل مادر آوازه خواني مي كنه البته اين هم شرايط داره شكم سير و جاي خشك و خلاصه اوضاع بر وفق مراد... ديروز كه به اصواتش دقت مي كردم متوجه شدم كلماتي مثل آب و بابا و اد با فتحه رو ميشه از لابه لاي آوازش پيدا كرد(البته به طور غير ارادي) كه از اين بابت بسيار ذوقكي شدم... و اونو مقدمه اي براي شروع زبان مادري فرض كردم.

 

 



ارسال شده در: چهارشنبه 13 آبان1388 :: 0:47 :: توسط : آسمان

 

به قول فرمایش سهراب:

 

 زندگانی سیبی است گاز باید زد با پوست...

 



ارسال شده در: سه شنبه 5 آبان1388 :: 14:50 :: توسط : آسمان

همزمان با ميلاد حضرت معصومه (س)و روز ملي دختر

عزيز دل ما پنج ماهه شد

 

                                                                      

عزيز دلم باورنميشه كه 5ماه از حضور پرشورت در خانه ي ما مي گذره به همین مناسبت در حالیکه مهمان خونه ی مامان جون نسرین بودیم یه جشن کوچولو برات گرفتیم

با اینکه تعدادمون زیاد نبود اما خوش گذشت

گل من اونقدر شیطون شدی که موقع عکس گرفتن چند باری دستان کوچولوت و به کیک زدی و چنان برای گرفتن شمعها هیجان داشتی که بیا و ببین...

                                                

دیروز که روز دختر بود یه حدیثی از پیامبر (ص) شنیدم که بیشتر برای داشتنت خدا را شکر کردم و اون اینکه از جمله سعادت های یه زن اینه که فرزند اولش دختر باشه

دیروز برای چکاب ۵ماهگی رفتیم دکتر الحمدلله با وضع افتضاح شیر خوردنت وزن گرفته بودی اما دکتر گفت که باید غذای کمکی و کم کم شروع کنم با فرنی و حریره...

وزنت ۷۵۰۰ و قدت ۷۴ سانت بودعزیز دلم...

اینم یه عکس دونفره با پسر دایی

هفته ی پیش جمعه بعد از مدتها خانواده ی سه نفرمون به یه گردش یک روزه رفت و از اونجایی که خانومی من حسابی بغلی و ددریه بهش خوش گذشت و صد البته که اصلا اذیت نکرد

اینم یه عکس از اون روزپارک جمشیدیه

دوستت دارم عاشقانه...

 



ارسال شده در: چهارشنبه 29 مهر1388 :: 6:34 :: توسط : آسمان

بدون شرح!!!



ارسال شده در: شنبه 11 مهر1388 :: 19:9 :: توسط : آسمان

 

                             دختر چهار ماهه ی من...

                                                                      

                                                            

روزها یکی پس از دیگری در حال گذراست و دختر نازنینم چهار ماهه شده شاید آنقدر سرگرم روزمرگی شده باشم که تغییرات روز به روز او را حس نکنم ولی قدر مسلم آن است که در طول این چهار ماه دخترکم تغییرات زیادی نسبت به روزی که متولد شده داشته است.

تغییراتی که شاید از نظر خیلی از ما عادی و سطحی باشد ولی در واقع خبر از تکامل روز به روز او و رشد جسمی و ذهنی او می دهد .

در طول این مدت نگاههای سطحی او عمیق تر شده و دقیق تر دنیای اطرافش را کنکاش می کند و دستان ناتوان گذشته اش با قدرتی شگفت انگیز اشیاء را گرفته حس کرده و گاه برای تجربه ی بیشتر آن را به طرف دهان کوچکش می برد . پاهای بی حرکت دوران نوزادی با نیرویی پایان ناپذیر بر هر آنچه سد راهش باشد ضربه می زند و گاه با حرکاتی نرم و انعطافی به سمت دهانش رفته و مزه ی ظاهرا خوشمزه ای به کامش می نشاند .جسم کوچک و بی تحرکی که کاری جز بلعیدن و خوابیدن نمی دانست پویایی خاصی به خود گرفته و سعی درتغیر وضعیت از حالتی به حالت دیگر دارد و اینها چیزی نیست جز معجزه ی خلقت که هر لحظه آدمی را به مرحله ای بهتر و بالاتر سوق می دهد و اینها در حالی است که دختر من سال پیش در چنین روزی سلول تقسیم شده ای بیش نبود ...

آری سال قبل درست در چنین روزی خبر مهمان شدنش در کنج دلم را با هزاران شوق از زبان پدرش شنیدم در واقع پدر زودتر از من از بودنش در میانمان آگاه شد و مرا از شکفتن میوه ی دلم با خبر کرد.

*خداوندا فرزندم را در پناه خودت حفظ فرما و اورا به تکاملی که شایسته آدمیست هدایت کن. آمین

پی نوشت : پدر ضحا کارشناس علوم آزمایشگاهه و به همین دلیل آز بارداری منو خودش انجام داد .

پی نوشت :ضحای چهار ماهه من ۶۷۰۰وزن و ۶۴ سانت قد داشت و دیروز واکسن چهار ماهگی و نوش جان کرد و الان در دوران نقاهت بعد از واکسن به سر می بره که الهی زودتر خوب بشه.

 



ارسال شده در: سه شنبه 31 شهریور1388 :: 15:27 :: توسط : آسمان

هديه ي رمضان...

 

نيمه هاي شبه و من در خواب عميقي فرو رفتم كه با صداي نق نق دختركم كه حكايت از گرسنگي داره از خواب بيدار و مشغول شير دادنش ميشم .

نميدونم اين چه حسيه كه آدمو از خواب هفتم بيدار ميكنه حتي آدم خوش خوابي مثل منو .بر خلاف هر شب كه با چشماني نيمه باز مشغول اين كار مي شدم خواب كاملا از سرم مي پره و محو تماشاي چهره معصوم عروسكم ميشم .

 زمان مي گذره و من همچنان مات و مبهوت دخترم هستم . به خودم ميام نگاهي به ساعت ميندازم ساعت ۴:۳۰صبح از جا بلند ميشم يادم ميافته ماه رمضون ودلم براي شنيدم دعاي سحر تنگ ميشه

"آخه امسال به خاطر معاف بودنم از روزه گرفتن و شب بيداريهام همسري منو سحرها بيدار نميكنه"

طبق روال سالهاي قبل به سمت تلويزيون ميرم . واي كه شنيدن دعاي سحر و نفس كشيدن در هواي سحر چه انرژي بهم ميده و خاطرات سالهاي گذشته مخصوصا پارسال و برام زنده ميكنه.

آخه پارسال درست در همين روزها بود كه من در انتظار فرشته ي كوچك خونمون به سر مي بردم.درست پارسال بود كه بين داشتن يا نداشتن بودن يا نبودن زيبا ترين هديه ي خدا سرگردان و البته اميدوار روزها و شبهاي زيباي رمضان و سپري مي كردم .

روزهاي سختي به نظر مي رسيد اما در سايه توكل و صبر به لطف خدا زيباترين خاطراتم شد و بالاخره در شب شهادت بهترين بنده خدا امام علي (ع) خبر شكفتن غنچه زيباي وجودم زندگيمان را سراسر نور و شادي بخشيد. 

                                                                                                                                                براي همه ي دوستان منتظرم صدها بار آرزوي بهترينها...



ارسال شده در: دوشنبه 16 شهریور1388 :: 14:35 :: توسط : آسمان

نازنینم 

در حالی سه ماهگیت را به تماشا نشسته ام که هر روز از محبتت لبریزتر می شوم خدا را شکر به تعداد ستاره های آسمان که محبتت را در دلم گنجاند .

عروسکم

نمیدانی چقدر هیجان زده میشوم وقتی میبینم از نبودنم در کنارت با همان زبان خودت اعتراض می کنی و البته هیجان زده تر از اینکه به محض آمدنم با لبخندی زیبا و البته منحصر به فرد خوشحالیت را به نمایش میگذاری...

عزیز دلم

شاید دیگران باور نکنند ولی به تازگی با مادر صحبت میکنی و مثل یک انسان کامل با حرکات صورتت و لحن کلامت به صدا هایی که دیگران بی معنی خطابش میکنند معنا میدهی و دلم را میبری...

جان دلم

به تازگی از حالت خوابیده به پشت به حالت دمر تغییر موقعیت می دهی و چون هنوز توانایی کافی برای باقی ماندن در این حالت را نداری بعد از گذشت چند دقیقه کمک می طلبی...

دلبندم

هفته ای که پشت سر گذاشتیم شکر خدا مسافرهامون به سلامتی بر گشتند هم باباجون محسن که از سفر خانه خدا برگشت و هم خاله جونت که برای زیارت به مشهد رفته بودند و البته دست همگی درد نکنه که اینقدر به یاد شما بودند.

 

ضحای عزیزم و محمد سجاد گل عمه

 



ارسال شده در: پنجشنبه 29 مرداد1388 :: 20:41 :: توسط : آسمان



ارسال شده در: جمعه 16 مرداد1388 :: 17:39 :: توسط : آسمان

 

همانطور كه حدس زده بودم عطسه ها و سرفه هاي ضحا جونم بيخود نبود و خبر از يه سرما خوردگي از نوع متوسط مي داد .

شكر خدا اصلا تب كرد ولي سرفه ها و البته تا حدي بي اشتهايي باعث شد پامون به مطب دكترش باز بشه دكتر هم بعد معاينه تشخيص داد يه مقدار ترشحات در حلق و ريه ديده ميشه و بايد آنتي بيوتيك مصرف كنه

دختر ما هم كه ظاهرا بد دواست  دفعه اول همه ي شربت ها رو به سرعت باد بيرون ريخت و الان مجبورم با قطره چكان و قطره قطره به خوردش بدم .

الهي مادر فداش بشه كه ديشب اصلا نتونست بخوابه .ظاهرا راه تنفسش مي گرفت و نمي تونست خوب نفس بكشه و هراسان از خواب بيدار ميشد و شروع به جيغ و بعدش گريه مي كرد .ديشب جاتون خالي تا ساعت ۴ صبح شب زنده داري كردم و البته همراه با دخترم گريه...

از طرفي خودم هم چند روزيه مثل دخترم سرما خوردم و دائم سرفه و ...

فعلا بين ني ني و مامان ني ني مسابقه است...



ارسال شده در: سه شنبه 13 مرداد1388 :: 9:41 :: توسط : آسمان

گردش سه نفره...

 

الان که مشغول نوشتن هستم عزیز دل مامان در یک خواب ناز فرو رفته البته هم دیشب و هم امروز دم صبح چند تا عطسه و چند تا سرفه ی به در بخور تقدیم کرد که قلب منو به درد آورد الهی که سرما نخورده باشی نازنینم.

 

و اما وقایع هفته اخیر:

  • روز ۲۸ برای تزریق واکسن  به همراه مامان همسری به مرکز بهداشت رفتیم و واکسن دوماهگی ضحای عزیزم و زدیم . الهی قربونش برم که موقع تزریق خواب بود و هر چقدر تلاش کردیم بیدار نشد و مجبور شدیم در همون حالت به پاهای کوچولوت سوزن وارد کنیم .هیچ وقت فکر نمی کردم مادر بودن اینقدر حساس باشه من که به دل دار بودن معروفم قبل از وارد کردن سوزن سرنگ به پاهاش اشكهام سرازير شد و نتونستم تحمل كنم .  

       شكر خدا بعد از تزريق با خوراندن قطره ي استامينوفن تبش خيلي بالا نمي رفت و اذيت نشد. 

  • روز ۳۰براي چكاب قد و وزنش به مطب دكترش مراجعه كرديم شكر خدا همه چيز خوب و نرمال بود كوچولوي ناز من در پايان دو ماهگي وزنش به ۵۵۲۰ و قدش به ۵۸ رسيده بود
  • روز جمعه ۲ مرداد به پيشنهاد باباي ني ني و به بهانه سالگرد ازدواجمون كه البته يك هفته گذشته بود به همراه دختر گلمون براي اولين بار به يك گردش سه نفره رفتيم .
  • عزيز دل مامان طبق عادت هر روزه تا خود ظهر خواب بود كه البته تكاناي ماشين اين خواب و تشديد مي كرد . به محض رسيدن از خواب ظهر گاهي بيدار شد و شاد و سر حال در هواي مطبوع و نسبتا خنك شروع به دست و پا زدن و خنديدن كرد و حسابي دل مامان و بابا و شاد كرد . بابايي هم از فرصت استفاده كرد و از دخترم فيلم گرفت. 
  • اما خودمونيم مسافرت با ني ني خيلي سخته چون هر چقدر هم كه ني ني اذيت نداشته باشه دغدغه ي اذيت نشدن و بيمار نشدنش ذهنو مشغول مي كنه.نمي دونم من حساس هستم يا همه ولي در طول مسير راه هم من و هم همسري به فكر اين بوديم گرما زده نشده يا تكانهاي ماشين حالشو خراب نكنه به همين خاطر خيلي نتونستيم بيرون بمونيم و سعي كرديم هر چه زودتر به خونه برگرديم درست بر خلاف دفعات قبل كه با همسري بيرون مي رفتيم و از گردش و تفريح دل نمي كنديم  

 

 ضحا جون در اولين گردش زندگي (منطقه اوشان)



ارسال شده در: چهارشنبه 7 مرداد1388 :: 8:54 :: توسط : آسمان

ضحا روشنی دل ما
اين موجود نازنين هديه اي از سوي خداست كه در ماه مبارك رمضان 87 از شكفتنش در وجودم با خبر شدم و در 29 ارديبهشت 88 گل رويش بر ما نمايان گشت .
هذا من فضل ربي باشد كه سپاسگذار باشم.

پيوندها